« درد مطلق »
از تیر و ترکش و تنش تمام تنم درد می کند
بر باد رفتم باد کتک، من باطنم درد می کند
بر تاب و پیچ خوردنم از درد مطلق تو بخند
مغرور و دلقکم به من خندیدنم درد می کند
کی پول و پیاله و پری گل از گلم می شکفد
وقتی که سوگوارم و سرتاسرم درد می کند
مثل ماری پیچیدم به دور خارپشت پلشتی
با نیش و بی نیش بمانم یا برم درد می کند
با همه عشق و آزادگی و حسن جوانی و هنر
آری در وقت دهش سیم و زرم درد می کند
تو قرص و مسکن و رهش من اما درد مزمنم
گر دور بروی یا نروی هر عصبم درد می کند
وسوسه های بودنت وقت سحر مرگ می شود
ولی دمی باش بخشنده اعدامم درد می کند
۳۰ آبان ۱۴۰۲