«صبح روشن»
هر «روز» برایم شادباشی از سوی توست
در کویرِ تشنگی آبراهی از جوی توست
من فقیر و گیج و خسته هر شبم با غصهها
آفتاب صبح روشن جلوه گر از روی توست
من خمار باده ی شب، تو مستِ صبحِ روشنی
آن بهشتی را که جان جوید؛ بِدان در کوی توست
خاطرم درگیرِ باورهایِ پوچ و منحط است اما ببین
این جهانِ نو شده در هر نفس، از بوی توست
من اسیرِ نفس بدکارم به خُلقی بد گرفتارم
دائماً خوبی و زیبایی عَیان از خوی توست
شب بلند است و سیاه، اینکه زیبا گشته ماه
عاشقانه هر نگاه، وام دارِ موی و روی و خوی توست
لحظه ها را دریاب جانا، مهربانی کن با خودت
تو دَوان چون شیر غُرّان این زمان آهوی توست
۲۰ فروردین ۱۴۰۳