«صبح روشن»

هر «روز» برایم شادباشی از سوی توست
در کویرِ تشنگی آبراهی از جوی توست
من فقیر و گیج و خسته هر شبم با غصه‌ها
آفتاب صبح روشن جلوه گر از روی توست
من خمار باده ی شب، تو مستِ صبحِ روشنی
آن بهشتی را که جان‌ جوید؛ بِدان در کوی توست
خاطرم درگیرِ باورهایِ پوچ و منحط است اما ببین
این جهانِ نو شده در هر نفس، از بوی توست
من اسیرِ نفس بدکارم به خُلقی بد گرفتارم
دائماً خوبی و زیبایی عَیان از خوی توست
شب بلند است و سیاه، اینکه زیبا گشته ماه
عاشقانه هر نگاه، وام دارِ موی و روی و خوی توست
لحظه ها را دریاب جانا، مهربانی کن با خودت
تو دَوان چون شیر غُرّان این زمان آهوی توست

۲۰ فروردین ۱۴۰۳

«اوهام»

بازم اینجا در سرم غوغا ز فرداها به پاست
کاش می‌دانستی ترس و عُصیانم چرا؟ بی انتهاست
کودکی سینیِ خالی با هیاهو سوی خانه می‌برد
اُشتری رَم کرده از اوهام خود پا در هواست
سور و سات و بزم و رزم و هرج و مرج بی مَهار
آش جوشانی ز انواع فَغان در دیگ ماست
ما ز هرجا دل بریده در پی یک خلوتیم
از سرِ آزار مغرض این جهان درگیر ماست
سال نو شد، بهار از نو رسید، نوروز گشت
لیک در من زمستان است هنوز سختی به جاست
گاه و بیگاه حرف نامربوط از دهانم می‌پرد
این گواه ازدحام و زحمت درخواست هاست
برملا می گردد آخر خود بگو پیش از قرار
آنچه در افکار داری فقط القایی از بیگانه هاست
سوی او بازگردان هر چه را سویت رواست
مالک هیچ چیزی نیستی این تمامِ ماجراست
چند روز عمر باقی را فقط پرهیز کن جانا ز شر
دیدن و ماندن ندارد دار دنیا کشتارگاست

۱۰ فروردین ۱۴۰۳