« حلالت »

به تو درگیر است دلم و یک دم نشوم فارغ ز خیالت
ز تو دل سیر است عشق و هرگز نرسیدم به وصالت
بهترین روز و شب و سال و فردای عزیزم به فدایت
بطلب غیر غرورم همه را نوش لبت با عشق حلالت

۳۱ شهریور ۱۴۰۲

برگرفته از اشعار دو شاعر عزیز

زهره خسته جوزان

فاضل نظری

« بال فرشته »

آغوش مرا دست تو در خواب گرفته
دستان شفا بخش تو چون بال فرشته
سرگشته ی هر کوی و در و برزن و صحرا
آن خرده خداییست که در جان سرشته
خواهان توام خواسته یا از سر اجبار
تقدیر مرا آینه گون نور نوشته
سالی که گذشت از تب تو خواهش ممتد
شیرین به لبانم لب تو قند شکسته
فالی که گرفتی امید است و طراوت
والا و رها آمده زنجیر گسسته
از کیش مسلمانی تو صبر و کرامت
در خواب گدا چون شه بیدار نشسته
چشمان مرا روی نگارم بگشاید
رویانده جوانی من و عمر گذشته

آخرین روز تابستان

۳۱ شهریور ۱۴۰۲

«نگارم»

جان من جانان من با من بمان و دلبری کن
شاد باش و روزها را لحظه های بهتری کن
خوش به حالم، چون تویی دارم تو نگارم
پادشاه سرزمین قلب و روحم، سروری کن
در میان خوب رویان می درخشی از وفا
با وفایت نور ره شو، رهروان را رهبری کن
گر طریق زهد گوید بوسه بازی کافریست
لعل نابت بر لبانم لطف جان است، کافری کن
من همانم در نیابد حال خوب پخته گان را
اقتضای سن و سال و خامیم را مهتری کن
بیم آن دارم بمیرم از تو کام خوش نگیرم
گرم آغوشم بگیر و خسته جان را بستری کن
یار من ای تو نگارم هر چه دارم از تو دارم
بی سر و سامانیم را عاشقی کن همسری کن

بیست سومین ماه‌گردمان مبارک

۳۱ شهریور ۱۴۰۲

«عشق»

چرا دستم به تقریر تو کوتاه است
چرا آخر نفس هایم فقط آه است
صدا کردم تو را ای بهترینم عشق
که او یادش نمودی رو به راه است

۳۰ شهریور ۱۴۰۲

«حوای منی»

چه حیف است نمیدانی تو هوای منی
حسه عجیبیست بدان نفس های منی
صد بار بمیرم و هزار بار به دنیا آیم
قد یک جو که آدم باشم تو حوای منی

۲۷ شهریور ۱۴۰۲

«شعر واهی نیست»

از سکوت شب تا سحرگاه را راهی نیست
شب زنده داری به قصد شعر واهی نیست
کودکان را هم خیالاتی شبانه در سر است
در کنار ساحل دریا مگر گوش ماهی نیست

۲۵ شهریور ۱۴۰۲

«نفس فریبکار»

فریبم می دهد گاهی نه با چشمانِ ایمان سوز
مرا با خود کِشاند تا خرابی های جنگ افروز
خرابی های شهری که به آوارش همه مُردند
و شاید مُردن هر فرد مرا میکشت شبانه روز
فریبم میدهد ناگاه زمان هایی حواسم نیست
فرومایه دو چنگش را به جانم می زند مرموز
نه با حرف رُک و روشن و یا دُشنام یک دشمن
لباس گرگ و میش بر تن به نقشِ دایه ی دلسوز
صدای خسته ی پایم و بُغضی تازه در نایم
کشید او را سر جایم هم آغوشی ز مکر و دوز
من اما عاجز از خواهش اسیر جنگ بی سازش
شوم تسلیم و آرامش عَطا فرما فقط امروز
دو دستم را بگیر جانا به وصلی ایمن و مانا
چو بسطامی چو مولانا و یا آن رند عالم سوز

۲۵ شهریور ۱۴۰۲

۳۰ صفر ۱۴۴۴

شهادت امام رضا علیه السلام

«کمال آفرینش»

تو برایم باز گو باز برایم چه خوابی دیده ای ؟
این مسیر پیش رو را از چه جنسی چیده ای ؟
تو معین بر مداری بی ریا عاشقی دیوانه واری
کاش می شد سر در آری تا چه حد پیچیده ای
من که گفتم ناتوانم حالیا خود مرا در ره برانم
واژه آرای زبانم خود که خلاق و جهان ایده ای
سرد و گرم روزگار دیده دانه و دام ها را از بری
صاحب سبک و سیاقی خود گرگ بالان دیده ای
تو کمال آفرینش طیف بی پایان رنگ و سایه ها
در حقیقت کهکشان را بر بوم شب، پاشیده ای
من گنهکارم کنم اقرار، سیاهم، دور و بی مقدار
لیک خود شاهد شدم وقتی که جان بخشیده ای
ایزدا با چه معیاری بر نجات آدمی شرط بستی
بی گمان مستی تو جانا وز جام می نوشیده ای

۲۴ شهریور ۱۴۰۲

«ذهن قراضه»

من نوای تار عشقم، مضراب تویی زخمه زنی
می نوازم عشق را هر دم که زخمم می زنی
پاره پاره از جفا این سینه ام چون بیستون
شیرین‌ترین فرهاد کش سوز جگر را شیونی
خود راه خویشتن را چون بغض سخت در گلو
بر این صدا تو بسته ای آنرا به ناخن می کنی
گاهی به معنای نگاه یا چون پلنگی رو به ماه
گر شد دل آرایی بکن نه با خودت کن دشمنی
لولی وش غمگین من ذهن قراضه چین من
لطفاً مرا تنها گذار بی همدمی به ز تو اهریمنی
در جان من تو دشنه ای آری به خونم تشنه ای
در چشم دل تو خوش نه ای که می نمایی چون منی
از دست تو خسته شدم به خدعه ات بسته شدم
از جسم و جان خارج بمان قربانی خود ایمنی
با هر سلام جان می دمد به ذکر الله الصمد
جانا به جانم جان نهی موجی به ساحل می زنی

۲۳ شهریور ماه

۲۸ صفر ۱۴۴۴

رحلت حضرت رسول و شهادت امام حسن مجتبی

«گرفتار عشقت»

از همیشه عاشقترم تا ابد گرفتار عشقت
بی قراری شده سهمم سکوت اما مشقت
گفتم بخوان شعر مرا به آن سروده ام ترا
گفتی قافیه را باختی تشدید ندارد دقت

۱۸ شهریور ۱۴۰۲

۰۰:۰۰

«مگر صور بدمد»

مگر صور بدمد که از خواب برخیزم

به حکم نفس ز بیداری می پرهیزم

منم و چه کنم های این روح بی قرار

دائم به عذاب نار خود نفت می ریزم

از هر آنچه اختیار انسانی بود دورم

تا دلت بخواهد ز جبر شهوت لبریزم

کاش یکی مرا ز من نجاتم بخشد آه

باید ز دست سایه ام به سایه بگریزم

این من مغرور و فاتح بدعت گذاشت

زین پس با بند ناف الهی ام بستیزم

خادم خلوت خدا و خدمت خلق کجا

من که خودخواهم و از نخوت سرریزم

این لایه های انکاری که مرا پوشانید

مرا حبس دیوار ها کرد و شد قرنیزم

لیک شعرم اقرار به خواهشی پوشالیست

تو اشاره کنی جانا به نگاهی برخیزم

اربعین حسینی

۱۴ شهریور ۱۴۰۲

« حباب »

وقتی اوضاع خراب است خراب است

هر چینش و طرحی نقش بر آب است

حال خوش امروز چو نان و آینده حباب

در پی نان باش همیشه خربزه آب است

۹ شهریور ۱۴۰۲

« اشتیاق »

چه می کنی با من که وقتی می بینمت

مثل میوه ی رسیده از شاخه می چینمت

این اشتیاق بسیاری که در وصل توست

همان دلیلیست که در خواب هم می بینمت

۸ شهریور ۱۴۰۲