«گفتوگویت»
با کلامی بر زبانی ناگهان
مرده ای را زنده گردانی به جان
سالکی «هو هو» کنان در کوچه ها
لال و الکن چون نِمی یابد تو را
بی رقیب آنکس که در مَدحت نشست
گوش جان چون باز شد دروازه بست
پاک و روشن باطنش را برف کرد
لحظه هایش را برایت صرف کرد
گم شدم من سالها امّا کنون
مست و شیدا گشته در عشق و جنون
یار خود را برگزیدم تا اَبد
تا همان جایی که عمرم قَد دهد
در مسیرت جسم و روحم را نَهَم
خواه شادی سهم من یا موجِ غم
بی نصیبم ای خدا خود کن نظر
حال و روزم را نگاهی مختصر
ای تماماً نور می خواهم تو را
بیت هایم «تک به تک» از خود سُرا
من گنهکارم و ظالم عَفو کن
شعر بی ترتیب را خود قَفو کن
ای که نامت در توانایی خدا
نام تو جاری شود در هر دعا
مقصد و مقصود هر مؤمن تویی
چون دعاها را فقط آمِن تویی
در دلم دارم عمیقاً دوستت
من فدای ذوقِ «شاعردوستت»
واژه تنها با تو معنا می شود
«گفتوگویت» شعرِ (جانا) می شود
وزن: « _ ۷ _ _ / _ ۷ _ _ / _ ۷ _ »
فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)
۲۸ شهریور ۱۴۰۳