«گفت‌وگویت»

با کلامی بر زبانی ناگهان
مرده ای را زنده گردانی به جان
سالکی «هو هو» کنان در کوچه ها
لال و الکن چون نِمی یابد تو را
بی رقیب آنکس که در مَدحت نشست
گوش جان چون باز شد دروازه بست
پاک و روشن باطنش را برف کرد
لحظه هایش را برایت صرف کرد
گم شدم من سالها امّا کنون
مست و شیدا گشته در عشق و جنون
یار خود را برگزیدم تا اَبد
تا همان جایی که عمرم قَد دهد
در مسیرت جسم و روحم را نَهَم
خواه شادی سهم من یا موجِ غم
بی نصیبم ای خدا خود کن نظر
حال و روزم را نگاهی مختصر
ای تماماً نور می خواهم تو را
بیت هایم «تک به تک» از خود سُرا
من گنهکارم و ظالم عَفو کن
شعر بی ترتیب را خود قَفو کن
ای که نامت در توانایی خدا
نام تو جاری شود در هر دعا
مقصد و مقصود هر مؤمن تویی
چون دعاها را فقط آمِن تویی
در دلم دارم عمیقاً دوستت
من فدای ذوقِ «شاعردوستت»
واژه تنها با تو معنا می شود
«گفت‌وگویت» شعرِ (جانا) می شود

وزن: « _ ۷ _ _ / _ ۷ _ _ / _ ۷ _ »
فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)

۲۸ شهریور ۱۴۰۳

«تلخ و شیرین»

آفرین ای یارِ دیرین خوش گذشت
هر چه بودش «تلخ و شیرین» خوش گذشت
بعد عمری بی کسی، تا آمدی!
حالِ دل شد غرقِ لطفی ایزدی
حرفِ آخر را همین جا نوش کن
در گریزم از «تلاطم» گوش کن
من پشیمان از گذشته نیستم
صبر آمد، تا بفهمم کیستم
کشته در راهت فراوان داده ام
قلب و روحم را چه آسان داده ام
آنچه دادی رحمتش را ترس بُرد
قوچ ابراهیمیم را خرس خورد
شک ندارم خوب و نابی هم چو گنج
لیک خوبی هم نمی ارزد به رنج
اخمِ خشمت، چون بمیراند چرا؟
بوسه بر لب زنده گردانی مرا
پُر زِ مروارید باشد کیسه ات
خود شَوَد انگیزه در «سر کیسه ات»
«من نمی دانم» شعارم تا ابد
آنچه را «باید بدانم» می رسد
جان و تن آگاه کن عمرم گذشت
گَردِ پیری روی موهایم نشست
ناتوانم چون که پلکم می پرد
در مهارش خون ز چشمم می چکد
امر مطلق کن جهانم را امیر
خود توانم باش و دستم را بگیر
خسته از بیرون، درونم ساز کن
عشق بی محنت وَ غم، آغاز کن

وزن: « _ ۷ _ _ / _ ۷ _ _ / _ ۷ _ »
فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)

۴ شهریور ۱۴۰۳