« عهد »
بر تنم آثار ظلمی آشِکار
دیده می شد جای دستی نابِکار
دستِ نفسی بوالْهَوَس، لذَّت طلب
چیره بر منطق نموده تحتِ تب
هوش و عقلم در کَفَش چون مَرکبی
غرق شهوت مسخِ اِغوایش شبی
چون زده بر طبل بی عاری وقیح
تار و پودش سؤرفتاری قبیح
رازهایم یک به یک شد برملا
هر تقاضا حاصلش شد ابتلا
روزهایم تلخ و سنگین مثلِ غم
بستری از اشک هایم پر زِ نم
ناتوان در عشق ورزی، ناامید
روزگارم تیره موهایم سفید
انتقامی سخت از جانم گرفت
بد روانم شوکه شد حالم گرفت
بی نهایت درد و حسرت ناروا
بر وجودم کرد و گشتم بینوا
در دلم از بینوایی سوختم
آه و سوزم بر دعایی دوختم
عهد کردم چون اگر جاری شود
فرصتی یا وقت جبرانی دهد
پوزِ نفسم را بمالم روی خاک
دست از دنیا بشورم پاکِ پاک
وارَهَم از جورِ خواهش تا ابد
مُهر بطلانی زَنَم بر کار بد
چون شکستم التماسم را بدید
اوجِ عجزم را ز قلبم او شنید
نور خود را بر وجوهم بذل کرد
لطف خاصش شاملم شد فضل کرد
حال دل مطلوب و روحم شد شفا
عهدِ خویشم تازه کردم از وفا
شکر بسیاری نمایم روز و شب
ذکر یا رحمان بکارم روی لب
کارهایم یک به یک جبران کنم
زندگی مانند یک انسان کنم
وزن: « _ ۷ _ _ / _ ۷ _ _ / _ ۷ _ »
فاعلاتن فاعلاتن فاعلن
۲۷ مهر ۱۴۰۳
جانا