�کافرم�

چَشمِ تَرم را چه کنم؟ خود بگو
هر چه به حقَّم که جفا شد بگو
طعنه ز اغیار شنیدم قبول
هر چه تو خواهی به جرائد بگو
قلب مرا چون بشکستی برو
وصف جفایت به قصائد بگو
کلبه ی احزان شده این سینه ام
یوسف گم گشته نیاید بگو
من به خدا کافر و بی باورم
رو تو به تفتیش عقاید بگو
مست شدی باده شکستی چرا؟
شرح روایت بَرِ شاهد بگو
اشک زلالم سببت می شود
حکمت جانا چه بخواهد بگو

وزن:« _ ۷ ۷ _ / _ ۷ ۷ _ / _ ۷ _ »
مفتعلن مفتعلن فاعلن (سریع مطوی مکشوف)

جانا
۳۰ بهمن ۱۴۰۲

«لاف عاشقی»

چون به دام می افتم طعمه ای بس آسانم
پس چرا نمی فهمم؟ پس چرا نمی دانم؟
در نَبودِ آگاهی سهمٍ دل شَوَد رنجش
ناگهان فرو ریزد قبله گاهِ ایمانم
تا اسیرِ جهلم من گم شدم به تاریکی
بر مَدارِ آرامش لحظه ای نمی مانم
خودزَنی نَصیبم شد زخم و درد و بیماری
من نِظاره گر بودم در سُکوتِ وجدانم
اشتباه تکراری، انتظار پیروزی
در فَریب و گمراهی پاره پاره این جانم
پُرسشی ز خود کردم عاشقانه می مانی؟
پاسُخی به خود دادم عاشقم و می مانم
لافِ عاشقی رو شد صادقانه می دانم
من زِ عشق جانا کی؟ عالمی بسوزانم.

وزن:« _ ۷ _ / ۷ _ _ _ / _ ۷ _ / ۷ _ _ _ »
فاعلن مفاعیلن فاعلن مفاعیلن (مقتضب مثمن مطوی مقطوع)

جانا
۲۸ بهمن ۱۴۰۲

«رازِ جهانم»


شور و شَرَم، «آتشم»، شعله به جان می کِشم
گاه چو معشوقِ جان، گاه چو «جانی» کُشم
باده پرستم؟ بلی، باده ننوشم ولی!
عقل مرا گفته است: عاشِقِ دُردی کِشم
این تن و جان خسته از «جور» زبان بسته از
«صبر» زمان رسته از «عشق» نهانی کِشم
بر سر عهدت وفا کن نظری در خفا
این غَمِ دل را شفا تا مِیِ نابی چِشَم
خانه ی مخروب بُن سازه ی پَرکوک کن
ساز مرا کوک چون پنجه به چنگی کِشم
رمزِ نهانم تویی روزِ عیانم تویی
رازِ جهانم تویی جامِ تو سر می کِشم
از سَرِ آهی فقط هر چه بخواهی دهد
چون که سُرایی غزل، گو: به چه؟ «جانا» خوشم

وزن:« _ ۷ ۷ _ / _ ۷ _ / _ ۷ ۷ _ / _ ۷ _ »
مفتعلن فاعلن مفتعلن فاعلن (منسرح مطوی مکشوف)

جانا
۱۹ بهمن ۱۴۰۲

عید مبعث مبارک

«ماه»

ای ماهِ تابان خوش می درخشی
هم بی نظیری هم روح بخشی
مهتاب من شو بی تاب من شو
در خواب من شو تا جان ببخشی
من در زمینم تاریک و دورم
تو ماه روشن چشمان عرشی
پروانه آسا در نور شمعی
دنبال شمسی تا شعله ور شی
با غمزه ما را از غم جدا کن
از مهر گردون آکنده تر شی🤲
معشوقِ جانان ای عشق خوبان
در چشم عاشق آرامبخشی
ای واژه آرا زیبا نگارا
در شعر جانا الهام بخشی

وزن: « _ _ ۷ _/ _/ _ _ ۷ _ / _ »
مستفعلن فع مستفعلن فع (متقارب مثمن اثلم)

جانا
۱۰ بهمن ۱۴۰۲

«پروانه خو»


گاهی نگاهی می تواند عشق را معنا کند
زیبا نگاری می تواند زندگی بر پا کند
در عشق جوشیدن فراتر می بَرَد معشوق را
می پروراند می تواند قطره را دریا کند
عاشق شدن تجویز کن از دشمنی پرهیز کن
نشکن دلی شاید کسی را قهرِ ما تنها کند
در پیش دل چون خاکِ رُس، از تاج محل تا آندُلُس
رهرو بمان روح‌ُالقُدُس در گوش جان نجوا کند
گو بَندِ نفْسَمْ کن جدا، آزاد و بی پروا رها
در «پیله» جان کَندَن مرا پروانه گون زیبا کند
من می شَوَم درویشِ «هو» دیوانه ای پروانهِ خو
چون «زال» هم با ذکر او پرواز با «عنقا» کند
غرقم به خون من از جفا، کردم به غم عمری وفا
جانا به شعری در خفا هر غصّه را حاشا کند

وزن: « _ _ ۷ _ / _ _ ۷ _ / _ _ ۷ _ / _ _ ۷ _ »
مستفعلن مستفعلن مستفعلن مستفعلن (رجز مثمن سالم)

جانا
۳ بهمن ۱۴۰۲

«سکوت خدا»

بِنِگَر که عاشقانت به سکوتِ تو گرفتار
زِ نگفتنت جماعت، به طریقِ ذهن ناچار!
دل و جان همهِ سپارد به صراط آن ولیکن
به غلط سپرده باشد به هوای نفسِ بیمار!
چه کسی بگو چگونه؟ و چرا کسی بخواهد؟
همه را ز رنج غفلت، بُکُند ز خواب بیدار
تو مگر ندیده بودی؟! که چقدرْ دردْ عیسیٰ
به صلیبِ جَهلِ مردم؛ بِکِشید وقتِ هشدار
و کلیم طور موسیٰ که به همدمی گُزیدی
چه تَمایُزی سبب شد؟ شِنَوَد صدایَت ای یار
همه را تو خلق کردی همه را پناه دادی
همه را بشارتی تو همه را به بیم هشیار
به صلاح ما چه باشد؛ بِگُذار برای آخر
تو به هر چه گو توانا، ز سکوت دست بردار
تو مگر نگفته بودی که بخوان مرا اجابت
بِنِمایَمَت که راهی ز بَرَت شود نمودار

وزن: « ۷ ۷ _ ۷ / _ ۷ _ _ / ۷ ۷ _ ۷ / _ ۷ _ _ »
فعلات فاعلاتن فعلات فاعلاتن (رمل مثمن مشکول)

جانا
۱ بهمن ۱۴۰۲