«روح قدسی»
بی نَصیبم از نَوایت نایِ دل
روحِ قُدسی را بِدَم در آب و گِل
تازه کن احوال جانم را کنون
تا بریزم این درونم را برون
در خَفا با نقصِ خُلقَم هَمدَمَم
خوب و بد گر زشت و زیبا درهَمَم
چون پلیدی از حسادت جان گرفت
روحِ محرومم زِ غم حِرمان گرفت
قصدِ تاریکی فقط جولان نبود
نور جاویدانِ ایمانم زُدود
از شکافی در سَرم او رِخنه کرد
ششدَرَم شد قبضه، من بی طاس و نَرد
از غرورم بهره جُسته با هدف
نفس خود را با خودم کردش طرف
خولیایی در وجودم پا گرفت
پوزِ هوشم را بزد گشتم خِِرِفت
روزگاری چاه ظلمت خانه ام
تا که آمد وقت دعوت نامه ام
چون شکستم قلب من آهی کشید
آه من شد ناجیم دستی رسید
چاره شد بیچاره گی ها ناگهان
ذات نیکی چشمه شد گشتش روان
«عاقبت خیری» به آهی شد روا
درد بی درمانِ شرّ را شد دوا
قلب خود را چون گشودم روز شد
نور هستی بر ستم پیروز شد
وزن: « _ ۷ _ _ / _ ۷ _ _ / _ ۷ _ »
فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)
۱۷ خرداد ۱۴۰۳