«روح قدسی»

بی نَصیبم از نَوایت نایِ دل
روحِ قُدسی را بِدَم در آب و گِل
تازه کن احوال جانم را کنون
تا بریزم این درونم را برون
در خَفا با نقصِ خُلقَم هَمدَمَم
خوب و بد گر زشت و زیبا درهَمَم
چون پلیدی از حسادت جان گرفت
روحِ محرومم زِ غم حِرمان گرفت
قصدِ تاریکی فقط جولان نبود
نور جاویدانِ ایمانم زُدود
از شکافی در سَرم او رِخنه کرد
ششدَرَم شد قبضه، من بی طاس و نَرد
از غرورم بهره جُسته با هدف
نفس خود را با خودم کردش طرف
خولیایی در وجودم پا گرفت
پوزِ هوشم را بزد گشتم خِِرِفت
روزگاری چاه ظلمت خانه ام
تا که آمد وقت دعوت نامه ام
چون شکستم قلب من آهی کشید
آه من شد ناجیم دستی رسید
چاره شد بیچاره گی ها ناگهان
ذات نیکی چشمه شد گشتش روان
«عاقبت خیری» به آهی شد روا
درد بی درمانِ شرّ را شد دوا
قلب خود را چون گشودم روز شد
نور هستی بر ستم پیروز شد

وزن: « _ ۷ _ _ / _ ۷ _ _ / _ ۷ _ »
فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)

۱۷ خرداد ۱۴۰۳

« زنده دل »

ای خدا کاری بکن عاشق شَوَم
زنده دل، بر نَفْسِ خود فائِق شَوَم
کارِ دنیا را به دنیا وا نَهَم
لاجَرَم «جان می سپارم» آگَهَم
هر نَفَس لطفی نهان از ماوَرا
مرگِ ما هم قسمتی از ماجَرا
عاقبت این جامه بر تن می دَرَم
جَبْرِ خلقت رو شَوَد، چون می رَوَم
عاشقی آرامشی بی منتها
زندگی کن لحظه را تا انتها
ساده تر زیبا شَود این زندگی
از خدایی بر حَذَر، کُن بندگی
شیوه هایی؛ «نفس» دارد ناشناس
هر که را بینی به نوعی مبتلاس
راه تقوا، عشق و ایمان برگزین
فوقِ مکتب، فوقِ مسلک، فوقِ دین
ترک دنیا کن که این عفریتِه دون
پشت رستم می زند بر خاکِ خون
هم دلی کن ای رفیقم هم دلی
این غریق خسته را تو ساحلی
یار ما در مهربانی شهره است
خاطرش از دشمنی آزرده است
جانِ جانان، وجه تشبیه ی بلیغ
می ستاید عاشقان را بی دریغ

وزن: « _ ۷ _ _ / _ ۷ _ _ / _ ۷ _ »
فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)

۱۴ خرداد ۱۴۰۳

« هوادار »


چه زیبا می شود وقتی هوایت را خدا دارد
زمین آواز می خواند ، صفا از آسمان بارد
وجودم بر مَداری نیک و شایان می رود؛ گویا
هوادارم خودش شخصاً حواسم را به خود آرَد

وزن:« ۷ _ _ _ / ۷ _ _ _ /۷ _ _ _ /۷ _ _ _ »
مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)

۶ خرداد ۱۴۰۳