« ثروت »
داستانی در نهانم جز تو نیست
واژگانم را مخاطب جز تو کیست؟!
هرچی میبینم نشانی از تو است
چشم من چون باز شد بت ها شکست
بارگاهت محشری از مومنان
در سلامت دائماً کَون و مکان
شمع گیتی گر هنوزم زنده است
نور هستی بخشِ تو تابنده است
جز تو در عالم نمیبینم کسی
ای که در هر جا به دادم میرسی
یوغ خواهش دست و بالم بسته است
روح و جانم از حقارت خسته است
فقرِ مالم ، اصلِ حالم را گرفت
خرج بی حد دخل خُردم کرده خفت
دل فِراغی بال میخواهد شفیق
ثروتی بسیار میخواهد رفیق
گوی سبقت چون ربودی در کَرَم
سهم خویشم از کرامت میبَرَم
هر قدم سویت که بردارم خدا
کیسه ها پر کن برایم از طلا
تا به رسمش عشق در دل ها نَهَم
روی ماهت ضرب بر زر ها زَنَم
هر چه دارم از تو دارم بهترین
گنج دنیاها تو هستی نازنین
پول و ثروت را فدایت می کنم
شُکرِ واجب بی نهایت می کنم
گوشه چشمی از وجودت بذل کن
مثلِ سابق رحم خود را فضل کن
هر چه گفتم خود ببخشا مهربان
جانِ «جانا» در گذر آرامِ جان
وزن: « _ ۷ _ _ / _ ۷ _ _ / _ ۷ _ »
فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)
جانا
۲۳ آبان ۱۴۰۳