« ثروت »

داستانی در نهانم جز تو نیست
واژگانم را مخاطب جز تو کیست؟!
هرچی می‌بینم نشانی از تو است
چشم من چون باز شد بت ها شکست
بارگاهت محشری از مومنان
در سلامت دائماً کَون و مکان
شمع گیتی گر هنوزم زنده است
نور هستی بخشِ تو تابنده است
جز تو در عالم نمی‌بینم کسی
ای که در هر جا به دادم می‌رسی
یوغ خواهش دست و بالم بسته است
روح و جانم از حقارت خسته است
فقرِ مالم ، اصلِ حالم را گرفت
خرج بی حد دخل خُردم کرده خفت
دل فِراغی بال می‌خواهد شفیق
ثروتی بسیار می‌خواهد رفیق
گوی سبقت چون ربودی در کَرَم
سهم خویشم از کرامت می‌بَرَم
هر قدم سویت که بردارم خدا
کیسه ها پر کن برایم از طلا
تا به رسمش عشق در دل ها نَهَم
روی ماهت ضرب بر زر ها زَنَم
هر چه دارم از تو دارم بهترین
گنج دنیاها تو هستی نازنین
پول و ثروت را فدایت می کنم
شُکرِ واجب بی نهایت می کنم
گوشه چشمی از وجودت بذل کن
مثلِ سابق رحم خود را فضل کن
هر چه گفتم خود ببخشا مهربان
جانِ «جانا» در گذر آرامِ جان


وزن: « _ ۷ _ _ / _ ۷ _ _ / _ ۷ _ »
فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)

جانا
۲۳ آبان ۱۴۰۳

« ترس »

باز هم شد این وجودم غرق ترس

لقمه در کامش شدم بی تیغ و فلس

راه خود را در نمی‌یابم گُمَم

حلقه از آتش به دورم کژدُمَم

در هراسی ناگهان بی اختیار

ضربه بر خویشم زنم چون در فشار

روح تنها مانده مستأصل شود

صبر باید تا مسائل حل شود

من اسیرم چون که می‌ترسم ز خود

می‌فرستم خویش را بر هر نخود

درد بسیاری به جانم می‌خَرَم

چهره را عریان نقابم می دَرَم

آنچه هستم گر ببینم بُرده ام

چون غریبم با خودم آزرده ام

رو کنم دستی که ایمانم رُبود

بوسه بر دستی ز زنگارم زدود

می پذیرم ناتوانم خسته ام

دل به این دنیای فانی بسته ام

مُلکِ دنیا از کفم بیرون رود

کور چشمم کاسه ای پر خون شود

من پذیرفتم که هستم نور را

بر وجودم راه دادم شور را

بیم و امیدم خدایا جان گرفت

این سرم در سایه ات سامان گرفت

راز چون ققنوس و رستاخیز او

سوختن در ترس آتش ریز او

چونکه خاکستر شدی وارسته باز

زاد و زیبا پَر گُشایی پُر ز ناز

حی و حاضر شاعری حاذق شوی

زندگی را جا به جا عاشق شوی

عمر ما از ترس بی معنا شود

زندگی با عشق زیبا می شود

وزن: « _ ۷ _ _ / _ ۷ _ _ / _ ۷ _ »

فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)

جانا

۱۷ آبان ۱۴۰۳