ای خدا کاری بکن عاشق شَوَم
زنده دل، بر نَفْسِ خود فائِق شَوَم
کارِ دنیا را به دنیا وا نَهَم
لاجَرَم «جان می سپارم» آگَهَم
هر نَفَس لطفی نهان از ماوَرا
مرگِ ما هم قسمتی از ماجَرا
عاقبت این جامه بر تن می دَرَم
جَبْرِ خلقت رو شَوَد، چون می رَوَم
عاشقی آرامشی بی منتها
زندگی کن لحظه را تا انتها
ساده تر زیبا شَود این زندگی
از خدایی بر حَذَر، کُن بندگی
شیوه هایی؛ «نفس» دارد ناشناس
هر که را بینی به نوعی مبتلاس
راه تقوا، عشق و ایمان برگزین
فوقِ مکتب، فوقِ مسلک، فوقِ دین
ترک دنیا کن که این عفریتِه دون
پشت رستم می زند بر خاکِ خون
هم دلی کن ای رفیقم هم دلی
این غریق خسته را تو ساحلی
یار ما در مهربانی شهره است
خاطرش از دشمنی آزرده است
جانِ جانان، وجه تشبیه ی بلیغ
می ستاید عاشقان را بی دریغ

وزن: « _ ۷ _ _ / _ ۷ _ _ / _ ۷ _ »
فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)

۱۴ خرداد ۱۴۰۳