مگر صور بدمد که از خواب برخیزم

به حکم نفس ز بیداری می پرهیزم

منم و چه کنم های این روح بی قرار

دائم به عذاب نار خود نفت می ریزم

از هر آنچه اختیار انسانی بود دورم

تا دلت بخواهد ز جبر شهوت لبریزم

کاش یکی مرا ز من نجاتم بخشد آه

باید ز دست سایه ام به سایه بگریزم

این من مغرور و فاتح بدعت گذاشت

زین پس با بند ناف الهی ام بستیزم

خادم خلوت خدا و خدمت خلق کجا

من که خودخواهم و از نخوت سرریزم

این لایه های انکاری که مرا پوشانید

مرا حبس دیوار ها کرد و شد قرنیزم

لیک شعرم اقرار به خواهشی پوشالیست

تو اشاره کنی جانا به نگاهی برخیزم

اربعین حسینی

۱۴ شهریور ۱۴۰۲