«لاف عاشقی»
چون به دام می افتم طعمه ای بس آسانم
پس چرا نمی فهمم؟ پس چرا نمی دانم؟
در نَبودِ آگاهی سهمٍ دل شَوَد رنجش
ناگهان فرو ریزد قبله گاهِ ایمانم
تا اسیرِ جهلم من گم شدم به تاریکی
بر مَدارِ آرامش لحظه ای نمی مانم
خودزَنی نَصیبم شد زخم و درد و بیماری
من نِظاره گر بودم در سُکوتِ وجدانم
اشتباه تکراری، انتظار پیروزی
در فَریب و گمراهی پاره پاره این جانم
پُرسشی ز خود کردم عاشقانه می مانی؟
پاسُخی به خود دادم عاشقم و می مانم
لافِ عاشقی رو شد صادقانه می دانم
من زِ عشق جانا کی؟ عالمی بسوزانم.
وزن:« _ ۷ _ / ۷ _ _ _ / _ ۷ _ / ۷ _ _ _ »
فاعلن مفاعیلن فاعلن مفاعیلن (مقتضب مثمن مطوی مقطوع)
جانا
۲۸ بهمن ۱۴۰۲
+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم بهمن ۱۴۰۲ ساعت 3:59 توسط جانا نوری
|